آه با شین، درباره ی دیکتاتورهایی که ما باشیم!

آهِ با شین را پس از شاه بی شین نوشته ام، در شش فصل و 336 صفحه:

این رمان، روایتی است از استبداد دیرپا و محتوم، در تاریخ و جغرافیای این مرز و بوم...

حکایتی از حضور سخت جان استبداد، در خانواری امروزی و خاندانی قدیمی و رفته به باد...

داستان زندگی انقلابی هایی که نظام خودکامه ی فردی را برانداختند و خواسته و ناخواسته، به بازتولید استبداد پرداختند...

در یک کلام، آه با شین، ماجرای زِک و زا کردن اجنه ی خانگی است، در محیطی آکنده از تناقض و دوگانگی، از کُلت و کتلت گرفته، تا افلاک و کراک، و از ساس و احساس، تا منار و قطار.

درباره این موضوع، حرف های گفتنی بسیار است، اما از آنجا که نمی خواهم خوانندگان احتمالی این رمان با پیش داوری به سراغ آن بروند، تنها به بیان این نکته بسنده می کنم که: من نیز باور دارم که استبداد ایرانی، به دیکتاتوری از نوع غربی شباهت نمی برد. چراکه به دلایل مختلف، استبداد پدرسالارانه ی ایرانی، همتافت با فرهنگ و تمدن جامعه و جغرافیای این سرزمین، کارکرد و ماهیتی متفاوت دارد و نمی توان چنین جامه ای بر تنش پوشاند.

امیدوارم این اثر تا نمایشگاه کتاب سال 93، به زیور طبع آراسته گردد!

 

فرازی از رمان آهِ با شین

حضور بانو را در اتاق احساس می­ کنی و از زیر پلک­ های لرزان، می بینی­ که خم شده روی صورتت و صدایت می­ زند. صداها در هم و برهم است. همه با هم حرف می­ زنند. از فرسنگ­ ها دورتر صدای یک زن   می­ آید که از بانو و پسر و عروست می­ خواهد از اتاق بیرون بروند.     می­ دانی که زنده­ ای، اما بدنت را احساس نمی­ کنی. اعضای بدنت از تو فاصله گرفته­ اند. تبدیل شده­ ای به حجمی تهی... فضایی خالی و غم ­انگیز... خالی از قلب و امعا و احشاء.

دکتر می­ گوید: «دویست و پنجاه...» و ناگهان پرتاب می­ شوی به طرف سقف... «سیصد و پنجاه...» و این بار بیشتر و بالاتر... «چهارصد و پنجاه...» و ناگهان سکوت... سکون... آرامش... و موجی از الکتریسیته و گرما بدنت را فرا می­ گیرد و به سبُکی یک پَر، فرود می­ آیی روی تخت و آرام می­ گیری. انگار ناغافل از منار سلجوقی پایین افتاده ­ای. نیروی وحشتناک جاذبه و فشار خردکننده­ زمان به جسمت فشار می ­آورد. حس می­ کنی دوباره به قلمرو زندگی برگشته ­ای؛ به دنیای ساعت­ هایی که تا نگاه­شان می­ کنی به زمان گذشته پیوسته­ اند؛ تقویم­ هایی که پیاپی کهنه و بی­ مصرف می­ شوند. دنیایی که با اولین تنفس در آن، روند مرگ آغاز می ­شود. دنیایی که در آن، انسان هر لحظه سلول مرده به خاک پس می­ دهد، ذره­ ذره اقساط خود را می­ پردازد و در نهایت با مرگ خود، بدهی ­اش را به زمین یک­جا مستهلک می ­کند.

بوی غم ­انگیز بیمارستان در مشامت می­ پیچد و تازه موقعیت خود را  می ­فهمی. سینه­ ات به خاطر شوک برقی درد می ­کند. حال مسافری را داری که به خاطر بسته شدن راه به ناچار به خانه برگشته باشد. با وارد آمدن شوک الکتریکی قدرت شنوایی و بویایی­ ات چند برابر شده. صدای جریان آب را از میان لوله ­های دست­ شویی می­ شنوی... صدای غرغر شکم پرستاری که سِرم­ ات را تنظیم می­ کند... صدای حمام عمومی... دولچه­ ها و طشت­ ها... زن ها و بچه­ ها... بوی صابون سرکَف... سدر.... حنا و نا و گندنا!

 

شاباجی و خانم­ خانم ­ها و تاجی و ته­ تغاری و سکینه، قدیفه و لگن مسی و سفیداب و کیسه و لیف... حمام چهارپنج ­ساعته، برای پوست انداختن زن­ ها، مثل ملکه­ مارها؛ پوستی نو و لطیف و خوشبو که بعد از دو سه روز کهنه می­ شد. به قول خانم­ خانم­ ها: حمامی که آدم توی آن چرکش نیاید و پوست نیندازد حمام نیست، سردابه است.

از چند تا پله پایین رفتند و وارد سربینه حمام شدند. قبلا شاباجی وسایل را آورده بود: قالیچه­ نازک و یک سوزنیِ ترمه، برای زیرانداز. چند زرع پارچه­ قرمز که دورتادورش با ابریشم زرد، قلاب­ دوزی شده بود، به عنوان پاخشک­ کن... تن­ خشک ­کن و سرخشک­ کن هم از شُله­ گُلیِ سوزن­ دوزی­ شده درست شده بود. لُنگ ابریشمی و طاس و مشربه­ مسی، جام کرمانی پر از حنای خیس­ خورده، قیچی و قلم­ تراش برای چیدن ناخن، و میل مخصوص بافتن گیس هم داشتند.

زن حمامی نگاهی به ته­ تغاری انداخت و لب گزید، یعنی این که این پسر به سن هشدار رسیده، اما به احترام سالارها چیزی نگفت.یکی یکی لخت شدند، لنگ بستند و رفتند توی حمام. فضایی ماورایی، غیرزمینی و متعلق به ازما­بهتران که همه چیز در آن اغراق­ شده به نظر می ­رسید. صداها تاب می­ خوردند و بعد از اصابت به در و دیوار، از نورگیر عرق ­کرده­ وسط گنبد بیرون می­ جستند. نوری که از نورگیر سبز و عرق کرده روی سقف به داخل می ­تابید و به شکلی حساب­ شده در حمام خش می­ شد، از زاویه­ های مختلف، و به اندام ها حالتی اثیری و اسرارآمیز می بخشید.

زن­ ها، خیس و آب­چکان از خزینه بیرون آمدند، سینی ­های مسی را وارونه روی زمین گذاشتند و خانم­ خانم ­ها و تاجی روی آنها نشستند. شاباجی، بافۀ گیس­ خانم ­خانم ها را باز کرد و مشغول شست و شور شدند. ته­ تغاری نشسته بود روی سکو و محو آن نمایش دلپذیر بود که پیرزن دلاک چشم­ غره ­ای به او رفت و چیزی گفت و همه زدند زیر خنده. تاجی گفت: «این طایفه همه­ شان همین­ طوری­ اند. اصلا انگار بالغ از شکم مادر بیرون می­آیند.»

آب تشت دلاک ناگهان صدای خنده­ زن ­ها را شست و برد و ریخت توی چاهک وسط  حمام. شاباجی دست ته ­تغاری را گرفت او را برد به طرف خزینه. اگر دستش را نمی­ گرفت، حتما زمین می­ خورد. کف­پوش حمام لیز بود، یک نوع لیزی گناه­ آلود، و آب خزینه چرب و سنگین، پر از ذرات معلق، با لایه­ ای چربی، انواع افزودنی­ های مجاز و غیرمجاز؛ و ته ­تغاری به سختی در آن فرو رفت.

غوطه­ ای در خزینه خورد و دوباره با شاباجی برگشت به جمع زن­ ها. شرمش می­ آمد به دختر او، سکینه، نزدیک شود. به شکل تندیسی مقدس به او نگاه می­ کرد. می­ دانست که با زن­ ها فرق دارد، اما خیلی چیزها را نمی­ فهمید، مثلا تفاوت موی زِهار با گیسوی یار، و باید بیست و پنج سال طول می­ کشید تا می ­فهمید که محرمانه بودن یک بدن و نامحرمی چقدر با هم فرق دارند.

خانم ­خانم­ ها همان طور که شاباجی پیه به تنش می­ مالید، گفت: «حالا ته­ تغاریِ من که یک بچه است، اما این چیزها میان این طایفه ارثی است. خودم یک بار از شازده شنیدم که می ­گفت قبله­ عالم عادت داشته از پنجره­ نارنجستان، که به حمام قصر باز می­ شده، سیر و سیاحت کند. فکرش را بکنید، زن­ های شاه و یک مشت کلفت و کنیز لخت و عور توی حمام مشغول شست و شور بوده­ اند که یک­هو ملتفت می­ شدند مرتیکه­ سبیل ­کلفتی از پنجره نگاه­شان می ­کند... چه حالی پیدا می­ کرده ­اند بیچاره ­ها! آقا آن­همه زن در حرم­سرا داشته ­اند و باز آن­ طور... استغفرالله!»

تاجی گفت: «اصلا پنجره­ حمام را میان نارنجستان باز می ­کردند تا رطوبت بپیچد آنجا و نارنج ­های آقا خوب قد بکشند و به بار بنشینند، بس که نارنج خوبشان بوده جناب همایونی!»

خندیدند. لُغُز گفتند و لغز پراندند. از سرحمام، انار دان­شده آوردند و خوردند. شامی­کباب لای نان گذاشتند و گاز زدند. ترشی بادمجان هم خوردند تا جلوی سرگیجه­شان را در حمام چندساعته بگیرد. بعد همان طور که مشغول کیسه کشیدن بودند، با زن­های دیگر گل گفتند و گل شنیدند و حمام را گذاشتند روی سرشان. ته­ تغاری کنجکاوانه نگاه ­شان می ­کرد. با رفتارش به همه فهمانده بود که دیگر عقل ­رس شده و نباید پایش را به حمام زنانه بگذارد.

پوست سمج و مغرور خانم ­خانم­ ها زیر کیسه­ دلاک سرخ و سفید می شد و سلول­ های مرده و یاخته ­های معدوم به زمین می ­ریختند. پیرزن دلاک با دست ­های لاغر و سیاهش در جوش و تقلا بود تا فاصله­ غم انگیز بین عروسی و پیری خانم ­خانم ­ها را از بین ببرد؛ چرکِ آن­ همه سال نفرت و کینه را لوله و فتیله کند و به زمین بریزد. و چه اصرار غم انگیزی داشت خانم­ خانم­ ها برای نو شدن و پاکیزه ماندن، در حالی که سال­ها بود شازده نیم­ نگاهی هم به او نینداخته بود.

 

هنوز سروان را از شیر نگرفته بود که ملتفت شد شازده دیگر توجه­ ای به او ندارد. به همین زودی آتشش سرد شده بود. حتما خیالاتی در سر داشت. تصمیم گرفت به هر قیمتی شده نگذارد هوو سرش بیاورد. چندتایی که تا به حال صیغه کرده بود، بس اش بود. مگر او چند سالش بود؟ چهارده سال. دختری چهارده­ ساله، در نکاح پیرمردی شصت و پنج ساله! و باز هوسی جدید... تمنایی تازه.... تحقیری دیگر.... نه، نباید کاری می­کرد که از چشمش بیفتد. چند وقتی به خاطر زایمان و بچه­داری از خودش غافل شده بود. باید بیشتر به خودش می ­رسید.

خودش منقل آتش کرد و عود و کندر و اسفند توی آتش ریخت و سر منقل ایستاد تا بدنش خوب خوشبو شود. سینه­هایش را با کاه­گل و گلاب شست تا بوی شیر ترشیده ندهد. جوشانده­ گل ختمی به خودش مالید. مقداری میخک کوبیده، که قبلا لای برگ نارنج گذاشته بود، جوید تا دهنش معطر شود. کمی سرخاب و سفیداب هم به صورتش مالید.

گهواره­ سروان را تکان داد و رفت توی رخت­ خواب. شازده بیدار بود و داشت به آینه­ کاری سقف نگاه می­ کرد. همیشه قبل از خواب، توی آینه­ های سقف می ­دیدش. انگار چندین و چند شازده از آن بالا به او نگاه می­ کردند، همه شکل هم، با سبیلی کلفت و چشم­ هایی گُرّان و داغ، مثل زغال گِرسیده در آتش­ گردان.

شازده نفس عمیقی کشید و یک ­وری شد. از نگاهش فهمید که دنبال بهانه می ­گردد. ناغافل انگشت کرد توی موهایش و گفت: «باز هم که زلفت رِشک گذاشته؟»

لرزید. زیر لحاف یخ کرد. آب شد. کینه مثل رتیلی سیاه در سینه­ اش جا خوش کرد و از همان لحظه تصمیم گرفت که زهرش را به این پیرمرد بی ­احساس بریزد؛ پیرمردی که به موهای دماغش بیشتر توجه نشان می ­داد تا به موهای او؛ پیرمردی که انگار مامور شده بود از دختری چهارده ساله، تفاله بسازد.

 

پیرزن دلاک دست­ بردار نبود. چین و چروک­ های بدن خانم ­خانم­ ها انگار جان داشتند و مثل کرم­ های خاکی وول می­ خوردند و می­ خواستند برگردند زیر خاک. اما ته­ تغاری دلش بیشتر برای پیرزن دلاک می ­سوخت و به این فکر می­ کرد که پس چه کسی بدن خود او را چرک می­ کند؟

 

دستگاهی که به تو وصل شده مدام نق و نوق می ­کند. صدایی ملایم پوستت را نوازش می دهد. این صدا چقدر شبیه صدای مادر تو است!

- آقای دکتر، این بیمار نیازی به آنژیو نداره؟

«این» را جوری به زبان می ­آورد که انگار درباره­ آنژیوی تکه­ ای سنگ حرف می­ زند. صدای مردانه ­ای جواب می­ دهد: «فکر نمی ­کنم. باید ببینیم قلبش چه واکنشی به داروها نشون می­ ده.»

پرستار فشارت را اندازه می ­گیرد. روپوش او بوی خاصی می­ دهد؛ ادکلنی که با بوی کتلت بیمارستان قاطی شده باشد.

- خوشگل کردی خانوم؟ بهت می ­آد.

دست پرستار داغ می ­شود. احتمال می­ دهی که موهایش را رنگ کرده باشد، یا لنزی­ چیزی گذاشته؛ شاید هم خودش را بُرنزه کرده باشد.

پرستار درجه­ تب را می­ چپاند توی دهن تو و به شکلی گوشتی می خندد. اصلا به حسابت نمی ­آورند. نه انگار که یک آدم اینجا خوابیده. اگر می ­دانستند که این بیمارِ به ظاهر بدحال از طایفه­ سالارها است، حتما در رفتارشان تجدید­نظر می ­کردند.

هرطور شده نگاهی به دور و بر می ­اندازی و به سختی موفق می شوی چهره­ دکتر را ببینی، صورتی محو میان آینه­ شلوغ و بخارزده­ حمام عمومی... تصویری مات و ناپیدا که به آن سوی زندگی تعلق دارد؛ اما هرچه زور می ­زنی، نمی ­توانی قیافه­ پرستار را ببینی. فقط صدایش را می ­شنوی که می­ گوید: «یازده روی هفت...»، با همان لحن مادر تو، سودابه ­خانم، وقتی که از چیزی یا کسی شاکی بود و زبان به اعتراض می­جنباند.

 

- ننه، چرا نمی­ گذاری با سکینه و جعفر­این­ها بازی کنم؟

- صد بار گفتم به­ ام نگو ننه، من مامان توام... فهمیدی؟

- اهوم!

- اهوم نه... چَشم! واسه همینه که می­ گم نباید با این بچه­ ها بازی کنی.

احساس می­ کرد مادرش بعد از برگشتن از قهر، مهربان­ تر شده. داشت توی آینه به خودش نگاه می­ کرد و لباس سارافون قرمزی را که دوخته بود، اندازورانداز می­ کرد، به درزهایش دست می­کشید، نخ­ های اضافه اش را می­ کند. دور خودش می­ چرخید و سعی می­ کرد خودش را از پشت، در آینه تماشا کند. پیراهنی که اندامش را به شکلی غلوشده، قالب گرفته بود؛ اندامی که چندان خاطره ­ای از آن نداشت، چرا که از چشمه­ عطوفت مادرانه، شیری ننوشیده بود.

مادرش شروع کرد به خواندن تصنیفی که تازگی­ ها سر زبان­ها افتاده بود و به نرمی، روی پنجه­ پا چرخید و به دامن لباس چرخی داد و پرسید: «قشنگه، مگه نه؟»

قشنگ بود، اما مادرش را توی آن لباس دوست نداشت. غریبه به نظر می ­رسید. هیچ­ کدام از زن­های دور و بر این ­شکلی نبودند.

لب ورچید:

- نه، اصلا­ام قشنگ نیست!

مادرش، مثل این که تکه­ای قره­ قروت قورت داده باشد، ابرو در هم کشید:

- تو دیگه مثل بابات ­اینا اِن­ قده یخ نباش! من اصلا خوشم نمی­ آد پسرم اُمّل و دهاتی بار بیاد. برای همینه که اجازه نمی­ دم با این بچه­های گَری ­گوری بازی کنی.

همیشه همین­ طور بود. وقتی کم می­ آورد به سالارها گیر می ­داد. انگار پدرش به ضرب و زور از دنیای ازمابهتران دزدیده بودش و با او عروسی کرده بود. بی­ خود نبود که شازده همیشه می­ گفت این زن گِل ­اش با ما فرق می ­کند و هیچ­ وقت جَلد این خانه نمی­ شود. چون مادرش بیشتر به پرنده­ ای خوش­ آب و رنگ شبیه بود تا مرغی خانگی. در جایی که همه­ زن­ ها، از خانم­ خانم­ ها گرفته تا تاجی و شاباجی و حتی لق لقوها، تمام عمر روی زمین راه می ­رفتند و مثل مرغ­ های کُرچ دنبال جایی می­گشتند تا روی تخم بخوابند؛ و اگر گاهی بال­ بالی هم می زدند، فقط برای فرار از چنگ خروس ­ها بود. مادرش واقعا پرنده ­ای خوش آب­ و رنگ بود و به هیچ ­وجه نمی ­شد مجبورش کرد روی زمین بند شود. بی ­خود نبود که پناه برده بود به خیاطی و گل ­دوزی و این جور کارها. در واقع، سر خودش را گرم می­ کرد تا مدام از خودش نپرسد که اصلا در این شهر کوچک کویری چه کار می­ کند؟ اگر رادیوی لامپی ­اش نبود، که غمباد می­ گرفت. رادیویی که جزء سرجهازی ­اش به حساب می­ آمد. جعبه­ ای کَت و کلفت با آنتنی بلند، که برای گوش دادن به آن، مجوز کلانتری لازم بود. روزی دو ساعت هم بیشتر برنامه پخش نمی ­کرد، از برلین و هند؛ بخش فارسی رادیو آلمان و بی­بی­سی... اما او به اخبار رادیو کاری نداشت‘ عاشق تصنیف بود و جوری انتظار شروع برنامه­ها را می­ کشید که انگار قرار بود از طریق رادیو خبری محرمانه دریافت کند. در واقع، آن وسیله­ ابتدایی اما ماورایی، با آن لامپ ­های بزرگ، وصلش می کرد به خانه­ پدری، به خاطرات دوران دخترانگی.

- این زیپ رو که می­ تونی پایین بکشی؟

با انگشت­ هایی لرزان، سر زیپ را گرفت و آرام پایین کشید. انگار ناگهان طلسم مادرش شکسته شد و قسمتی از وجود مادرانه­ اش به نمایش درآمد، همان چیزی که همیشه از او دریغ داشته بود. چون هیچ وقت پیش نمی­ آمد بغلش بگیرد یا به حمامش ببرد. تمام کارهایش را شاباجی یا مادربزرگش، تاجی، انجام می­ دادند. تا سه سالگی، دایه اش ننه­اقدس، هر روز صبح زود به عمارت می ­آمد و شیرش می ­داد، توی گهواره می­ خواباندش، شاشدانِ لعابی گهواره را خالی می­ کرد و می ­شست؛ برایش لالایی می­ خواند و ناز و نوازشش می­ کرد. کارهایی که در واقع باید برای دخترش که هم­ سن او بود، انجام می ­داد؛ اما مجبور بود بیشتر شیرش را به او بدهد و تر و خشکش کند. و چه قصه­ ها که برایش نمی ­گفت، پر از جن و پری... اسب ­های بال­دار... یا مردهای نگون ­بختی که عاشق پری­ها می­ شدند و دیگر به زندگی برنمی گشتند... زن­ هایی که با کوچک­ ترین لغزش و خطا، تبدیل می ­شدند به خرچسنک و ماچه­ خر؛ و به خاطر همین مهربانی­ های ننه اقدس بود که ته ­تغاری تا مدت ­ها گمان می­ کرد آن زن، مادر او است. بعد از او هم، تا مدت­ ها فکر می ­کرد از شکم شاباجی بیرون آمده.

مادرش خودش را جمع و جور کرد و از اتاق بیرون رفت تا پیرهنش را عوض کند. دوست نداشت کسی عریانی باشکوهش را ببیند. انگار یک پری ­زاد بود و می ­ترسید یک وقت کسی با دیدن بال ­هایش به پری بودن او پی ببرد. نه... چنین زنی چه طور امکان داشت ساعت­ ها بنشیند و دیگ و دیگچه ­های روسیاه­ مانده را برق بیندازد؛ یا وقتش را با درست کردن سمنو و رب انار و رب گوجه و انواع ترشی ­ها و گرفتن آب­ غوره، بگذارند؟ چه طور می­ توانست نقش یک زن بِزا و بساز را بازی کند؟ سر سفره بنشیند و با نعلبکی، آش­ رشته بخورد و مثل جنازه بیفتد روی زمین و آروغ بزند و باد شکمش را بفرستد میان لایه­های بالایی جو؟ چه طور می­ توانست به جای بریدن الگوهای خیاطی، مدام بند ناف بچه ببرد و بچه های شیربه­ شیر بزاید؟ نه! او برای چنین کارهایی به دنیا نیامده بود. در دبیرستان ملی ترقی به او یاد بودند که جز زاییدن، کارهای مهم دیگری هم از زن­ ها برمی ­آید؛ مثلا رفتن به پیک­ نیک، عضویت در پیشاهنگی و کمک به هم­ نوعان؛ یا یاد گرفتن موسیقی و تئاتر و رقص و ورزش، به خصوص ژیمناستیک و شنا... سوار دوچرخه شدن و اجازه دادن به نسیم، برای بوسه زدن به گَل و گردن، و رها کردن زلف­ ها در باد؛ یا عاشق شدن و با صراحت از عشق حرف زدن، و خیلی کارهای دیگر، که به خاطر ازدواج زودهنگام نتوانسته بود تجربه­ شان کند؛ ازدواجی که او را پرتاب کرده بود به اعماق تاریخ، به عمارتی با اندرونی و بیرونی، خانه ­ای که حتی پرنده­ ها هم نمی­ توانستند داخل آن را ببینند؛ خانه­ ای که حتی نسیم در آنجا راه ورودی مخصوص داشت تا نتواند هرجا که دلش می خواهد سرک بکشد؛ خانه­ ای با حوض بزرگ، که فکرش را هم نمی توانست بکند که یک روز تنش را بسپارد به آب زلال آن. چون همیشه و در هر حالت، چشم ­هایی او را می ­پاییدند، از میان شاه­ نشین گرفته تا لاقّوها و حتی آب ­انبار، که همیشه صدایی مرموز از آنجا می­ شنید.

 

نور چراغ ­قوه را می ­اندازد توی چشم ­هایت. دست و پایت را تکان می دهد. سوزن به پوستت فرو می ­کند. اما انگار این بدن به تو تعلق ندارد. از گردن به پایین فلج شده ­ای؛ تو بگو کُنده ­ای پوسیده، پر از لارو و حشره.

به درخواست دکتر، سری می ­جنبانی، پلکی می ­زنی، اما نه به طور کامل. سرت روی گردنت، لق می ­خورد، مثل خرسکی اسباب ­بازی که کوکش دررفته باشد. فقط حواس توست که خیلی خوب کار می ­کند. بوها و طعم­ها را سوار بر مولکول ­های هوا، می ­چشی؛ بوی بخیه ­های جوش ­نخورده... زخم ­های آب­ انداخته... غده ­های رسیده... و همه چیز را با وضوح تمام می­ بینی: آسمان ضدعفونی ­شدۀ پشت پنجره... پرستار جوانی که خودش را برنزه کرده... دکتری میان­ سال با کله ­ای بزرگ و طاس، که با چشم­ های میشی ­اش همه چیز را با اشتها می چرد.

- باز هم مرفین تزریق کنین!

- چَشم آقای دکتر!

صدای این پرستار با صدای مادر تو، مو نمی ­زند. دکتر از اتاق بیرون می رود و صدای بانو را از پشت در می­ شنوی که درباره­ وضعیت تو می پرسد. از میان حرف ­های دکتر، می­ فهمی که سکته­ مغزی کرده ­ای و فلج شده­ ای. از پشت شیشه، می ­بینی که چه طور حال بانو بد می شود و در بغل کاوه از حال می­ رود. تعجب می ­کنی که چرا از سکته کردن خودت ناراحت نیستی. شاید به این خاطر، که هیچ وقت حالت این قدر خوب نبوده. چون حافظه ­ات بهتر از همیشه کار می ­کند و دورترین خاطرات را به یاد می ­آوری، با وضوح کامل و تمام جزییات. انگار انرژی نهفته ­ای در درونت مخفی بوده که با سکته­ مغزی آزاد شده و حالا مغزت با سرعتی باورنکردنی فسفر می ­سوزاند. دلت می­ خواهد داد بزنی، سر و صدا راه بیندازی و به همه اعلام کنی که حالت خوب است. دوست داری دوباره برگردی به دوران کودکی، به آدم­ هایی که به شدت وجود داشتند؛ کسانی که بیشتر با خیالشان زندگی می­ کردند تا موبایلشان؛ دورانی که تعادل ظریف زندگی به سبیل­ یک گربه، بند بود؛ دورانی که حتی اشیا هم جان داشتند و عمر طولانی می ­کردند.

 

 

/ 5 نظر / 41 بازدید
بخرش

"نفهمی دردی است پنهان که فرد را نمی کشد اما اطرافیان را دق مرگ می کند!" سلام دوست گرامی؛ از این که به من سر می زنی و محبت داری از لطفت متشکرم. وبلاگم متعلق به شما عزیزان است و تشویق شما باعث می شود با دلگرمی بیشتری ادامه بدهم.

عبدالحکیم بهار

خواهرم این آب است آب یعنی ماهی توی آن می افتد برگها هم گاهی ************* نگاهش گل گلی بود وصدایش مرا یاد کبوتر هایم انداخت ***** استاد مزینانی مهربان ! سلام نوجوانی های من با شعرهای نوجوانان شما پشت سر گذاشته شد. در جستجوی دریایی گمشده وسفرنامه زیبای 5روز در نیمروزتان هیچ وقت تنهایم نمی گذارد.ونامه زیبای گل های باغ برای باران نوشتند. همان نامه را می گویم که کوکب از جانب مریم ومینا نوشته بود و... خوشحال شدم بعد از چند سال دوباره پیدایتان کردم. اما ناگفته نماند دورا دور از دیگر دوست سمنانی ام « محمد علی دهقانی» گاه گاهی جویای احوالتان می شدم. برایتان پایداری وبهروزی آرزو دارم

مرتضی

خودت اصلا فهمیدی که چی نوشتی ومیخوای بنویسی؟! هر چیزی که میخواهی بنویسی انصاف را رعایت کن!

سجاد پورخسروانی

سلام جناب مزینانی. پیش از هر چیز خدمت تان عرض کنم که از خواندنِ "شاهِ بی شین" تان بی نهایت لذت بردم. و اگر قرار باشد که در عالمِ ادبیات مریدی و مرادی ای قائل شوم مطئناً یکی از مریدانِ شما خواهم بود. پیام تان را توی وبلاگ دیدم. ممنون از توجه تان. در موردِ مطلبِ "شاهِ خائن" هم بنده را معذور بدارید که چوب خورده ی انعکاس های اینترنتی ام . با این حال اگر این خبط را به حسابِ تخطی از اصولِ حرفه ایِ تألیف هم بگذارید، حق است. با این حساب یک عذرخواهی به شما بدهکار می شوم که در حدِّ این کم ترین آن را در وبلاگ انعکاس خواهم داد. باز هم متشکرم. باز هم شرم گین. ارادت مندِ شما، سجاد پورخسروانی.

عالمي

سلام وبلاگ ساده و شكيلي داريد استاد. جالبيش اينه كه مثل كتاب شاه بي شين فرهنگ دامغاني رو توش حفظ كرديد! با مطالبتون در وبلاگ به اينكه در جبهه نويسندگان انقلاب تعريف مي شويد يقين كردم (چون شناخت چنداني رو حضرتعالي نداشتم)؛ هرچند كه هنوز وقت نكردم مصاحبه اخيرتون رو بخونم و دوست دارم در .اولين فرصت بخونمش. انشالله جمعه 2 اسفند مزاحمتون مي شوم. فقط فكر مي كنم اگر مطالبتون كوتاهتر باشه نسل ساندويچ خور ما بيشتر مي تونند استفاده كنند. باتشكر خداقوت