سعی در نشان دادن چهره استبداد ایرانی داشته ام

گفت و گو با هفته نامه صدا

شنبه 7 تیر / شماره 10

 

چه شد که در رمان «شاه بی شین» به سر وقت روایت زندگی  و شخصت  محمدرضا پهلوی رفتید؟!

همیشه این موضوع از دغدغه های اصلی من بوده و خواهد بود. من متعلق به نسلی هستم که شاهد بیشترین و عمیق ترین تغییرات نسلی در دوران کودکی و نوجوانی خود بوده اند. نسلی که در گرانیگاه سنت و تجدد قرار داشتند. ما کسانی بودیم که در خانواده ی متکثر زندگی می کردیم. از زمره ی آخرین کسانی که از کوزه ی سفالی آب خوردند. زیر کرسی خواب دیدند. دچار عشق افلاطونی شدند، یا سودمندترین جیره ی غذایی را در مدرسه دریافت می کردند. ما شاهد جادوی جاری شدن آب زلال از شیر بودیم، یا پختن غذا با گاز، شسته شدن لباس به وسیله ماشینی که می خواست جای مادر و یا کلفت را بگیرد، یا جادوی حضور جعبه ای به نام تلویزیون در کنج خانه، و استخر شنای مختلط و اردوی رامسر و...

من به عنوان یک نویسنده احساس می کردم بیشترین سوژه ها را برای نوشتن دارم. موقعیت بی بدیل نسل من، تکرار نشدنی است. موقعیتی که شاه و نظام پادشاهی نقش اصلی را در آن داشت. پس در واقع من با نوشتن رمان درباره ی محمدرضا پهلوی در واقع از خودم می نویسم. این، سوژه و جان مایه ای است که می توان ماندگارترین رمان ها را درباره اش نوشت. رمان هایی که حتما حرفی برای گفتن در جهان معاصر خواهند داشت. به ویژه اینکه اکنون ما و هم نسلانم در آستانه ی میان سالی قرار داریم و چه وقایع که در زندگی از سر نگذراندیم؛ همچون فیل هایی که انبوهی از خاطرات خویش و حتی دیگران را با خود حمل می کنیم.

در فرایند این روایت دنبال چه بودید؛ می‌خواستید با نشان دادن کودکی خجالتی؛ در دوران  ولیعهدی و روایت دوران سلطنت، از چهره‌ی هولناک استبداد پرده بردارید ؟!

در اینجا مجبورم ابتدا نگاه و نگره ی خودم را نسبت به مقوله ی استبداد روشن کنم. البته باید گفت استبداد، و نه دیکتاتوری. این دام چاله ای بود که ابتدا سیاسیون و بعد اهل فکر و فرهنگ به دام آن افتادند. چراکه نظام استبدادی پهلوی، مثل همه ی ادوار تاریخی در ایران، نسبت تام و تمامی داشت با ساختار و زیرساخت فرهنگی و تمدنی این ملت و نمی توان نام دیکتاتوری بر آن گذاشت. شما نگاه کنید به فرهنگ پدرسالاری در جامعه ی ای ایران تا متوجه شوید که چه اندازه هم بافت و هم تافت نظام سلطنتی بوده است. همچنان که نظام تربیتی یا ترکیب طبقات اجتماعی این چنین بود. از این نظر، پدرسالاری در نظام خانوار در ذیل قرار داشت و نظام سلطنتی در راس آن، و  هر دو سازوکار و کارکرد خاص خودشان را داشتند. یعنی یک پدر در راس خانواده، معلم در مدارس و مکتبخانه ها،  و ارباب در روستا، همه کارکرد استبدادمحور خود را داشتند.  

در رمان های سه گانه ی خود، تلاش کرده ام چهره ی استبداد ایرانی را در صدر و ذیل نشان دهم. البته کاملا در چهارچوب داستان و به دور از نگاه ایدئولوژیک و تقلیل گرا. در این رمان ها نظام دیکتاتوری مبتنی است بر فرهنگ ها و خرده فرهنگ ها و بن مایه های تمدنی این مرز و بوم. همان استبداد پدرسالارانه ای که به وضوح در معماری و هنر و فرهنگ این مرز و بوم دیده می شود.  ناگفته نماند که این نظامات کارکردی کاملا استبدادی نداشتند و چه بسا رفتار مصلحانه و نیت های خیر هم در کار بوده است.

  ارزیابی شما از بازتاب سلطنت پهلوی در رمانی فارسی چیست؟

متاسفانه ادبیات هنوز در ایران دینش را به تاریخ و به ویژه تاریخ معاصر، ادا نکرده است. پس از انقلاب بیشتر نگاه ایدئولوژیک و تقلیل گرا و ارجاعی در بین نویسندگان، چه چپ و چه مذهبی، حاکمیت داشت. از یک طرف، فهم و شناخت نویسندگان از پدیده ی رمان هنوز کامل و مدرن نبود و از سوی دیگر شرایط انقلابی اجازه نمی داد از منظر ادبیات به زمانه نگاه شود. اما در سال های اخیر، اندک اندک فرصت فراهم می شود که تاریخ معاصر و از جمله دوران سلطنت پهلوی در ادبیات ما، بازتولید هنری و خلاقانه پیدا کند.

 سی و چند سال از سقوط سلطنت پهلوی می‌گذرد، این فاصله‌ی زمانی برای پرداختن به شخصیت «رضا پهلوی» و سلطنتش لازم بود؛ یا با تاخیر در نقد و واکاوی آن پادشاه پیشین در رمان فارسی پرداخته می‌شود؟

همان طور که تا امری و سوژه ای در درون نویسنده ته نشین نشود و لرد نبندد او نمی تواند در آن زمینه دست به خلق هنری بزند، انگار جامعه نیز چنین فرایندی را لازم دارد. بازتولید و بازآفرینی یک دوره ی تاریخی در قالب رمان و داستان واقعا کار مشکلی است. گیریم که جامعه و حاکمیت به این آمادگی و بلوغ برسند که با نگاهی واقع بیننانه به گذشته و حال نگاه شود، از کجا معلوم که نویسندگان بتوانند از پس این کار برآیند. البته باور دارم که  نویسندگان مستقل و هم نسل و هم دوره ی من بهتر می توانند از پس این کار بربیایند چون هم آن دوره ی تاریخی را زیسته اند و هم از نظر ادبی و هنری و بینشی به پختگی لازم رسیده اند. بنابراین گذشت زمان به کمال این گونه ی ادبی بیشتر کمک می کند. البته آرامش و سعه صدر بالادستی ها نیز نقش بزرگی در رشد و کمال این گونه ی ادبی دارد.

 محمدرضا شاه در  این روایت در عین‌حال که یک شخص دیکتاتور بود نمونه‌ی تیپیک یک دیکتاتور هم  هست، این همانی میان این شخصیت  محمدرضا دیکتاتور با نمونه‌ی تیپیک دیکتاتور‌ها  دلیل خاصی دارد ؟!

همان طور که پیش از این گفتم، با لفظ دیکتاتور موافق نیستم چون باعث گمراهی می شود و آسیب رسان است. شما در رمان شاه بی شین با پادشاهی روبه رو هستید که پیش و بیش از هر صفت دیگری، انسان است. انسانی نوعی مثل من و شما. شخصیتی که می توان گفت در طراز پادشاهان ایرانی چندان هم خارق العاده نبوده است. از این رو در این کتاب هیچ گونه این همانی بین او و دیکتاتورهای معاصر وجود ندارد. در این اثر، محمدرضاپهلوی انسانی است که اگرچه به شکل نمادین وارث فره ایزدی است اما اشتباهات مهلکی از او سر می زند. اتفاقا دلیل اصلی انقلاب همین بود که او نقش و تصویر ازلی پادشاهی ایرانی را برهم زد و مخدوش ساخت. کاری که به وسیله پدرش رضاخان شروع شد و او دنبال کرد، البته به صورت ناقص. شاه به دست خودش زمینه ی جابه جایی طبقات شهری و روستایی را فراهم آورد و خودش را از پشتیبان های همیشگی محروم کرد. یعنی از عشایر و طبقات محروم شهری و تجار و خرده فروشان. این گونه بود که آن اقتصاد سنتی معیشت محور تبدیل شد به اقتصاد دولتی و مبتنی بر فروش نفت و واردات کالاهای اساسی. با رشد شهرنشینی و بهره مندی از امکانات زندگی، طبقه ای ظهور کرد به شدت مطالبه گر. اما با تمام این تحولات، نقش و کارکرد سنتی روحانیت نه تنها دست نخورده ماند که توسعه نیز پیدا کرد. این مسئله باعث شد که شاه در شناخت و تشخیص دشمن واقعی غافل بماند و مبارزه با گروه های چپ مارکسیست لنینیستی تمام توان و تمرکز او را گرفت. او حتی جریان مجاهدین خلق را نتوانست خوب تحلیل کند و به گروهی مارکسیست تقلیل شان داد؛ غافل از اینکه پشتیبان های مشروعیت بخش و مالی و لجستیکی آنها همان روحانیانی هستند که از قضا بیشترین بهره را از تجدد آمرانه و شکاف های موجود برده اند. پس در تحلیل نظام پهلوی نباید به بیراهه رفت و استبداد ایرانی را با دیکتاتوری مدرن اشتباه گرفت. ادبیات ما از این منظر بزرگ ترین آسیب ها را دیده است.

 به اعتقاد شما چرا در رمان فارسی چند دهه‌ی اخیر فقط  چند اثر داستانی مستقیما به محمدرضا پهلوی و  پدرش پرداخته‌اند؟ چرا تعداد این رمان ها خیلی کم است. 

درباره محمدرضا پهلوی و پدرش رمان نوشته شود که چه؟ فقط به زندگینامه ی آنها پرداخته شود؟ مگر در این زمینه مرجع کم داریم؟ انواع کتاب های خاطره نویسانه در این باره به چاپ رسیده است. همچنین می توان با چند کلیک در اینترنت به حجم انبوهی از داده ها دست پیدا کرد. زمانی می توانیم ادعا کنیم رمان درباره شاه نوشته ایم که بتوانیم با نگاهی عمیق به آن دوران صاحب دیدگاهی خاص و شخصی شویم نه اینکه صرفا با دیدگاهی ژورنالیستی یا تاریخ مدار به سراغ این سوژه ها برویم. برای این کار باید بتوانیم گرانیگاه ها و نقاط اتصال نظام پهلوی و جریان زندگی عادی مردم را پیدا کنیم. روح و حاکم بر آن دوران تسخیر کنیم. شخصیت های مرتبط یا آن زمان را واشکافی کنیم. حتی شخصیت هایی مثل مادربزرگ و پدربزرگ های سنتی را؛ یا شخصیت مبارزان از جمله روحانیان مبارز آن دوران. مرحله ی بعد، ارتباط حسی و شهودی پیدا کردن با مکان ها و محیط های شهری و روستایی زمان پهلوی است. یا شناخت طبقات اجتماعی و ... که هرکدام جای خود را دارد. از این مسائل که بگذریم، تازه می رسیم به مرحله ی خلق ادبی و آفرینش هنری. پس، این کاری است بسیار سخت و زمان بر؛ مخصوصا برای جوان ترها. چراکه جامعه ی ایرانی در چند سال گذشته، کن فیکن شده است. با توجه با این نکات، می فهمیم که نوشتن رمان مدرن و ناب و خلاقانه و گیرا  و ماندگار با سوژه ی معاصر،چه کار صعب و دشواری است و چرا هرکسی به دنبال آن نمی رود.

 وجوه  و منظر‌ها و روایت‌های مختلف جریان‌های سیاسی – ادبی  چپ، مذهبی، سلطنت‌طلب، لیبرال از رضا پهلوی و سلطنتش؛ را می‌توان  به عنوان مانعی در تحقق روایت جامع درباره‌ی زندگی و شخصیت آخرین شاه ایران دانست؟

 اتفاقا این تنوع و گونه گونی بسیار به کار ادبیات می آید زیرا رمان حاصل همین تضادها و گره ها و تناقض ها است. این تنوع گفتمانی و دیدگاهی هرچه بیشتر باشد، راز و رمز متن بیشتر می شود. درگیری ها و چالش های موجود بین گروه ها دست مایه ی خوبی است برای ایجاد گیرایی و کشش بیشتر در داستان. از منظر حق و باطل هم نگاه کنیم، باز این قضیه باعث گیرایی و تعلیق بیشتر متن می شود. البته نباید از یاد برد که ادبیات نمی تواند و نباید قضاوت کند. هدف اصلی ادبیات، ارائه ی روایت های تازه و خلاقانه از دل همین روایت های خشک و جزمی است. از خلال این نگاه ها و نگره ها می شود جهانی داستانی خلق کرد با شخصیت ها و نگاه های متفاوت و حتی چالشمندانه. همان گونه که در شاه بی شین تلاش شده صداهای مختلف به گوش برسد. در این رمان حتی به شاه اجازه داده شده که خودش را روایت کند و  قرائت خودش را از وقایع انقلاب داشته باشد. در رمان آه با شین نیز، به سرشت و سرنوشت یک چریک فدایی خلق پرداخته شده است.

 علی‌رغم این‌که زمان زیادی از  انحلال  دربار پهلوی نمی‌گذرد؛ این دوران به افسانه‌های بی‌شماری در آمیخته است؛ آیا روایت‌های داستانی می‌تواند تصویری واقع‌گرا از آن دوران به دست دهد؟!  

از یاد نبریم که وظیفه ی ادبیات تنها ارائه ی تصویر واقع گرایانه از تاریخ نیست زیرا ما در ادبیات با گزاره های خودارجاع و خودبنیاد روبه رونیستیم. حتی می توان ادعا کرد که وظیفه ی ادبیات مصادره ی به مطلوب مواد تاریخی است. گویی ادبیات یا بازآفرینی جهان مجازی، می خواهد داد خود را از عالم واقع بستاند. روایت داستانی در پی آن است که خود جای روایت تاریخ مند را بگیرد و حتی به نگاه داستانی اعتباری ببخشد فراتر از نگاه تاریخی. شفافیت بخشیدن به روایات تاریخی و جداسازی روایت های سره از ناسره، وظیفه ی تاریخ نویسان و پژوهشگران این عرصه است نه داستان نویسان. از این نکته که بگذریم، چه کسی می تواند ادعا کند که وقایع تاریخی حتی در زمان وقوع، با افسانه درنیامیخته باشند؟ برای مثال، آیا روایت دو سرباز از یک میدان جنگ واحد با یکدیگر همخوانی دارند؟ آیا هردو از یک اعتبار برخوردارند؟ پس نمی توان در ادبیات به دنبال قطعیت گشت، حتی در تاریخ نیز قطعیت درجات مختلف دارد. از این گذشته، میزان و ملاک اعتبار یک رمان، به مصالح و مواد تاریخی موجود در آن نیست. اعتبار رمان به غنای ادبی و ساختار هنری آن است.

 دلیل این‌ هم افسانه‌پردازی‌ها بی‌پایه و اساس را  حول و حوش محمدرضا پهلوی و پدرش در چه می‌بینید؟

 در مقام یک داستان نویس می توانم ادعا کنم که تاریخ دوبار اتفاق می افتد؛ یکی هم­زمان با وقوع آن واقعه در سطح جامعه اتفاق می افتد، و یک بار دیگر در عمق جامعه روی می دهد. به واقعه ی یورش مغول نگاه کنید. ما یک بار این اتفاق هولناک را مثلا در تاریخ رشیدالدین فضل الله می خوانیم و یک بار دیگر در فیه مافیه یا شعرهایی از مولانا. روایت نخست اگرچه دست اول تر است اما بیان هنری و عمق نگاه دومی را ندارد. یا ما در تاریخ معاصر خودمان در باره ی واقعه ی سیاهکل چند روایت داریم؟ روایت ژاندارمری، روایت مردم محلی، روایت چریک های فدایی خلق، روایت شاعران و تاریخ نویس ها و ... پس این ذات انسان و زمانه است که میل به تاریخ زدایی دارد. همان برخوردی که انسان در زندگی در مقابله با گذر زمان انجام می دهد و مثلا موی سفیدش را رنگ می کند. (جالب اینکه محمدرضاپهلوی نیز مویش را رنگ می کرد البته به رنگ خاکستری!)

خوشبختانه اسناد فراوانی از دوره ی پهلوی برجا مانده است. نوارها و فیلم ها و مصاحبه های مختلف. دست خط ها. عکس ها و مکان های تاریخی. اما چرا باز هم این افسانه پردازی ها روی می دهد؟ باید گفت که بیشتر این افسانه ها کاملا آگاهانه خلق شده اند. مثلا سران حزب توده استاد افسانه پردازی بودند. یا گروهی مثل مائوئیست ها عامدانه افسانه به هم می بافتند. بخشی از این روند کاملا آگاهانه و در چهارچوب جنگ روانی با رژیم شاه اتفاق می افتاد. از سوی دیگر، ذات و جنس مبارزه گروه ها، به ویژه چریک ها، اقتضا می کرد که دست به خلق افسانه بزنند. هرچه گروه زیرزمینی تر و مخفی تر می شد، قدرت افسانه سازی شان بیشتر به کار می افتاد. البته مبارزه ی چریکی با نظام پادشاهی و ساواک چه بسا چنین نگاهی را می طلبید و مرام مبارزان باید به زندگی یا مرگ قهرمانه و افسانه وار پیوند می خورد. امروزه، گذاشتن کپسول سیانور در دهان و از بین بردن آگاهانه ی دلبستگی های طبیعی و غریزی، خود بیشتر به افسانه می ماند تا واقعیت؛ حتی برای خیل مردم این کشور که زندگی عادی خودشان را داشتند چه رسد به نسل جوان امروز که کلا این چیزها را درک نمی کنند. جالب این که گروه های مبارز هراندازه عقلانی تر بودند، مثلا نهضت آزادی، از افسانه پردازی بیشتر دوری می کردند. البته نقش نظام اخلاقی و وجدانیات را هم نباید نادیده گرفت.

فکر می‌کنید سانسور  و خودسانسوری به انحاء مختلف در شکل دادن روایت‌ها درباره‌ی سلطنت پهلوی چه تاثیری دارد؟

متاسفانه در زمینه ی رمان معاصر حساسیت ها صدچندان می شود. این که شما بخواهید در رمان خود، روایت حاکم و مسلط را نادیده گرفته یا خدای نکرده زیر سوال ببرید، ذنب لایغفر است. اما باید در نظر گرفت که اصولا در فضای تک صدایی رمان نویسی بی معنی است. اصولا رمان نویسی پدیده ای است حاصل فردیت و آزادی های فردی و اجتماعی. بله، سانسور و بدتر از آن خودسانسوری سم مهلکی است. باز صدرحمت به سانسور، چون بالاخره می توان به گونه ای با آن کنار آمد و یا در نهایت اثر را به چاپ نرساند یا در اینترنت به اشتراک گذاشت. اما خودسانسوری، اتفاقی است که قبل از سانسور و به گونه ای عمیق تر در جان و جهان نویسنده اتفاق می افتد. تا آنجا که یا مرگ مولف را به دنبال دارد یا مرگ خلاقیت او را که به مراتب هولناک تر است. خوشبختانه در سالیان اخیر با همه ی محدویت ها سعه ی صدر بالادستی ها بیشتر شده یا فضا به گونه ای در حال غلبه بر ساختارهاست. به هر روی دولت مردان بیشتر در سنین پیری قرار دارند و چه بسا آرام آرام نوعی طمانینه و آرامش درونی جای آن نگاه حذف کننده و مبارزه جویانه را می گیرد.

به اعتقاد شما ضرورت پرداختن به چهره‌های مستبد تاریخ معاصر ایران چه ضرورتی دارد؟ در حالی که شخصیت‌های محبوبی نیستند.

لازم نیست شما حتما درباره شخصیت های محبوب بنویسید.شخصیت های غیرمحبوب، اتفاقا جان می دهند برای داستان پردازی. بگذریم از اینکه محبوبیت یا عدم محبوبیت نیز امری قطعی و حتمی نیست. برای مثال، ما دکتر مصدق را داریم که در فاصله یک صبح تا عصر، محبوبیتش در ظاهر همچون اثاثیه خانه اش به غارت رفت. اما آیا در واقع چنین بود؟

به نظر من، پرداختن به چهره های مستبد و بازآفرینی هنری آنان از ضروری ترین کارها است چراکه این شخصیت ها موجوداتی نیستند که از آسمان به زمین آمده باشند. آنها پرورده ی شرایط طبیعی حاکم بر جامعه اند و در جایی که استبداد دائما بازتولید می شود و مستبدین به راحتی زک و زا می کنند، این شخصیت ها خود نوعی موجودند نه موجد. در کل، مستبدها اگرچه بر ساختارهای کهنه تکیه می کنند اما عامل استحکام و بقای آن ساختارها خود مردمانند. از جمله، همین مردمی که ما باشیم. بنابراین، نقد مستبدین درواقع نقد خود ماست. در این باره شما را ارجاع می دهم به جلد دوم رمان های سه گانه ی این نگارنده، به نام آه با شین. این داستان، روایتی است از فروبستگی تاریخی در این مرز و بوم و ساختارها و زمینه های پیدایی استبداد در جامعه ی ایرانی در قالب رمان به تصویر کشیده شده است.

/ 1 نظر / 33 بازدید
علی مزینانی عسکری

باسلام وعرض ادب استاد گرانمایه و همشهری فرهیخته ی ما شاهدان کویرمزینان افتخار دارد تا پایگاهی باشد برای تمامی بزرگمردانی چون شما که نام مزینان در شناسنامه ی آنها ثبت شده است و با این رویکرد بسیاری از اخبار پیرامون شما و آثار گرانسنگتان را منتشر کرده ایم اگر برما منت نهید وسری به این وب بزنید مزید امتنان و خوشحالی برای ماست البته در یکی از پست هایی که در باره اثر ارزشی شما در شاهدان گذاشته ایم قید کرده ایم که مادر بزرگوار شما روزی به مزینان تشریف آورده اند تا همشهریانش را ببیند آیا شما هم مزینان را دیده اید؟